سفر به بسطام

خرید بک لینک

طیفور –سلام بر او- به زلالوارهگی آیینههای بیکدورت میمانَد. با مهربانی، سفره به میهمان میگشاید و پرسش را پاسخی کریمانه میدهد. استاد جواد جمیل اهری میگوید: «بایزید دردانهی خداست که برخلاف مولوی که در جستوجوی «فنا»ست، «کمال» را میجوید.» راستی، نگاه مهربان حضرت دوست چه زیبا طیفور را به محبت پرورید تا «پختهی جهان ناکامی»[1] شد و سالهای سال است که سرگرم عشقورزی است و زایران مزارش را سوغاتی از جنس ابتهاج و پروازوارهگی میبخشد.

شب را در روستای زرینآباد دامغان میهمان حاج عباسعلی بودیم. صبح به قصد بسطام و خرقان به جاده زدیم. آیینهام بیتاب نفس گرم و جهانسوزی است که با دیدارش «غبار غم برود، حال خوش شود...» سری به روستای نعیمآباد زدیم و یکی، دو ساعتی طول کشید تا بهدر شویم...

خلیلالرحمان پیرمرد ریشسفید و خوشسیمایی بود که بر سر مزار شیخ ابوالحسن خرقانی –درود بر او- نشسته بود و با سوزوگداز، مناجاتی به زبان عربی میخواند. قطرات اشک از گونههایش میغلتید و در لابهلای ریش انبوهش پنهان میشد. اهل لاهور بود و لباس سنتی و زیبای آن دیار را بر تن داشت. ساعتی بعد، در محوطهی مزار شیخ خرقان با پیرمرد باعشق لاهوری گپی زدم. خلیلالرحمان 30 سال است که برای زیارت شیخ ابوالحسن و بایزید –سلام بر ایشان- به شاهرود میآید. میگوید: سالی اگر بگذرد و به زیارت این دو بزرگوار نیایم، دلم میگیرد، سقف آسمانم کوتاه... آه! آه میکشد و شوقوشوری معنوی را جاری میسازد.

درویش لاهوری فارسی را خوب صحبت میکند. برخی کلمات را باید در ذهن بگردد و پیدا کند و بگوید. کلمهها و جملهها را با آهنگی هندی ادا میکند.

پلاسی بر زمین میگسترانم و مینشینیم تا چای بنوشیم و چاشتی کنیم. هوا سرد است و کوههای اطراف شاهرود را سفیدی برفی نازک هاشور زده است. درویش خلیلالرحمان از سلسلهی عارفان قرنهای پیشین میگوید. به شاه نعمتالله ولی –سلام بر او- که میرسد، مجنونوار و شیفتهحالتر میشود و ابیاتی از اشعار نعمتالله را زمزمه میکند. از حالوهوای مزار شیخ علی هجویری –درود بر او- میپرسم و اشتیاقم برای زیارت آن. دست به سوی آسمان بلند میکند و دعایی به زبان اردو میکند که معنای آن را نمیفهمم اما انگار چیزی نزدیک به آن را در یکی از قوالیهای زندهیاد نصرت فاتح علی خان –سلام بر او- شنیده بودم.

دفترم را میگشایم و غزلی از واقف لاهوری –درود بر او-[2] میخوانم. برای هر بیت «آفرین» و «مرحبا» میگوید و درنهایت میخواهد شعر را به خط خودم برایش بنویسم. نوشتم و خاضعانه تشکر کرد. غزل:

غارت نمودهای همه را، عقل و دین همه

غارتگران برند ولیکن نه این همه

سرمایهدار ناز تویی، دلبَران گدا

خرمن از آن توست، بُتان خوشهچین همه

گفتی: کدام عشوهی من دلنشین توست؟

ای گشته عشوههای توام دلنشین! همه

آسوده نیستم ز کمانابروان دمی

هستند بهر یک دل ما، در کمین همه

ای ماه! پیش از این تو همه مهر بودهای

اکنون چه شد؟ که مهر تو گردید کین، همه

کی لالهها به روی تو از رنگ دم زنند

دارند داغ بندگیات بر جبین همه

تو پادشاه حُسنی و خوبان نوشتهاند

خط غلامیات به خط عنبرین همه

«واقف»! چه زندگیست که از درد دوریات

انفاس من شده نفَسِ واپسین همه

به درویش لاهوری گفتم: تذکرهی تبسم تو عجیب خواندنی است. اغراق نکردم. لبخندش تمامی تلخی تاریخ را میفراموشاند. نشانی و شماره تلفن داد و گفت: به لاهور تشریف بفرما.

.....

* * *

1. تذکرتالاولیا، عطار نیشابوری -درود بر او-

2. واقف لاهوری، حکیم نورالعین بَتالوی معروف به واقف لاهوری (درگذشتهی ۱۱۹۰ق./۱۷۷۶م) از شاعران پارسیگوی سبک هندی است.

پیش از واپسین پاک نویس...

ما را در سایت پیش از واپسین پاک نویس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 4:36

صفحه بندی