در این غمکده، کس ممیراد، یا رب!
به مرگی که بی دوستان زیستم من[1]
سیاوش آمده بود به دنیا تا چند صباح و مسایی عشق بورزد و بر سر زشتی و پلشتی پیرامون داد بزرند و چند سیگار بکشد و بازگردد همانجا که آمده بود؛ برود تا انتهای کوچهی بودن و آنجا صبر کند تا بساط قیامت گسترانیده شود و پراکندگان دوباره مجموع شوند.
وقتی میخندید، از ته دل بود و وقتی صحنهی گریهآوری میدید، دلش فشرده و مچاله میشد و دو رکعتی میسرود؛ به نیت گشودگی دلی و زدودن غبار اندوهی قلمی میزد و شرح هجران و خون جگر را به کلماتی قدسی و منزه مینوشت.
همیشه جزو اولین شنوندههای شعرش بودم. تماس میگرفت و شعر تازهاش را برایم میخواند. میگفت: «فقط نقدهای تو را میپذیرم...» و انصافاً هم میپذیرفت و به کار میبست. هرچند اشعار و نقدها و نثرهای طنزگون و تشرگونهی ادبیاش چنان شستهرفته و بینقص و به قولی قندِ قندِ قند بود که معمولاً جایی برای نقد نمیماند.
همیشه در مخمل سبز چمن «فطرت» قدم زد و دنیا و آلودگیهایش او را به خود نیالود. ابوذروار زیست، ابوذروار اعتراض کرد و به شکل لالهای داغدار در تنهایی و انزوا و درویشی از جهان رخت بربست.
خدایش بیامرزاد.![]()
-------
1. مولانا بیدل دهلوی
پیش از واپسین پاک نویس...
ما را در سایت پیش از واپسین پاک نویس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 33