فصلی از کتاب «مشتمشت گل سپید میچیند از خاک» (ده گزارش از عراق)؛
سید یاسر هشترودی، 1383، سوره مهر.
سیدخلیل در زمان جنگ یک سرباز عراقی بوده است. سربازی که در مدرسهی نظامی العماره خدمت کرده است.
میگویند: آنها پنج تن بودهاند. با صورتهای پُر از تاول و دمل. پنج ایرانی زخمی در فکه. ظهر داغ فکه.
ساعتی از روز که گریزی از پنجههای سوزان و هولناک آن نیست. سایهای اگر باشد، بهشت زمین آنجاست. اگر رمقی مانده باشد، با نیمخیزی کُند میتوان به آن رسید. یا تکهپارچهای اگر باشد، میشود سایهبانی روی سر و صورت کشید. اما اگر دستها تاولزده باشد، اگر توانی برای بالا نگه داشتن سربند نمانده باشد، مجبوری آن را روی چهرهی سوختهات بیاندازی. روی صورتی که از تاول پُر شده است.
اما نه، بهتر است زمان این فرصت را داشته باشد تا کار خودش را بکند. تنها یک ساعت دیگر جانی در این تن خشک و زخمی نخواهد ماند. تنها یک ساعت دیگر.
در آن برهوتِ دوزخی، خیلیها تنها برای سه ساعت تشنگی جان دادند. جان دادن از فرط تشنگی بدترین نوع مرگ است! در آن لحظه، ثانیهها هویت خود را تغییر میدهند. خاک و باد از ملکوت خودشان جدا میشوند. دیگر هیچ عنصری از عناصر اطراف، آن نیست که قبلاً بود. فهم هر چیز، فهم دیگری میشود. سخت است. پوست تیره روی استخوان سنگی صورت میچسبد. گردن باریک، به تنهای قهوهایرنگ شبیه میشود. و انگشتها به ریشههای باریک درختچهای میماند که از فرط بیآبی، کج و بیقواره شده است. اگر یک ساعت به مرگت مانده باشد، دیگر حرف زدن امکان ندارد. زبان، تکهچوبی خشک خواهد بود که چسبیده به سقف دهان. گلو از فرط خشکی به خارش افتاده. نفسها به شماره افتاده. به شمارههای کُند و سیاه. اما غیر از این یک مشکل دیگر هست. یک مسالهی دیگر که کم از تشنگی نیست؛ تاولها و دملها.
میگوید آنها پنج نفر بودند. با صورتهای پُر از تاول و دمل.
فکه ساعت یک ظهر بعد از بمباران شیمیایی در مردادماه سال 1364 میسوخت. خاک رزد، پوده و پوک، به خاک جهنمی تبدیل شده بود. بارانِ جرقه و آتش و شعله از آسمان میبارید و آن پنج شیمیایی تشنه بیآنکه نالهای کنند، نفسهای آخر را میکشیدند.
نفسهای آخر را میکشیدند که صدای گامهای تند و هرولهوار چند نفر را شنیدند. توان حرکتی نداشتند. تنها توانستند پلکهای خود را بر هم بگذارند و به صدای نزدیک شدن گامها گوش بسپارند. صدایی که با فریاد خفهای پشت ماسکهای سیاه شیمیایی قاطی شده بود. فریادهایی که نشان میداد آنها که هروله میکنند، ایرانی نیستند.
میگوید: ساعت از یک ظهر گذشته بود که آنها به اسارت درآمدند. از پشت ماسکهای پوزهتیز تنها چشمهای سرخشان پیدا بود. اما آن چهرهها و آن چشمها به عجیبی چهرههای تاولزده نبود. چهرههای بادکرده و کبود که نمیشد راحت به آنها نگاه کرد.
میگوید: آنها پنج ایرانی بودند که به اسارت نیروهای عراقی درآمدند. ساعت سه بعد از ظهر بدنهای چغر و لمس پنج زخمی به مدرسهی نظامی العماره منتقل شد.
میگوید: من آنجا بودم. فکر میکردی اگر دستهاشان را بگیری و بلندشان کنی، دستها از کتف کنده میشوند. به آنها نمیشد دست زد.
میگوید: آن تکدرخت دوتنه را میبینی؟
و آن تکدرخت دوتنه در پنج متری در ورودی مدرسهی نظامی، کنار آسفالتهی داغ قد کشیده است. درختچهای که با همهی ابهت و عظمت ذاتی!، نحیف و کمبرگ است. درختی که روی تنهی آن، اثر پنج گلوله جا باز کرده است.
میگوید: با گذشت سه ساعت، آنها که در محوطه زیر تابش سخت و داغ خورشید رها شده بودند، خود را تا آن درخت کشیدند. لهله میزدند. تشنه بودند، بیآنکه ناله کنند. آنها همینطور رها شده بودند. ما میدانستیم که خودشان به فاصلهی کمی خواهند مُرد.
میگوید: وقتی مرگ آنها به درازا کشید، تانکر آبی نشانشان دادند که میانهی محوطه بود. زیر آفتاب. چهار زخمی، کُند و بیتوان خود را به سوی تانکر کشیدند.
هفت قدم راه را در چهارده دقیقه سینهخیز رفتند. جرعهجرعه آب داغ و جوش را بلعیدند. جرعههای بیمهابا، رمقشان را گرفت. تنها دو دقیقه بعد، بیآنکه نفسی بکشند، بدون حرکت ماندند. انگار خشک شده بودند.
از آنها تنها یک نفر مانده بود، آن که حتی نتوانست خود را یک قدم به جلو بکشد. حتم او غبطه خورده است به آن چهار تن. غبطه خورده است به آنها که به آب رسیدند. غافل از آنکه آبِ داخل تانکر، آب ماندهی مسمومی است که از فرط حرارت، زبان و کام را سوزانده است.
یک ساعت گذشت. او همچنان نفس میکشید. آفتاب از چینههای ساختمان پایین کشیده بود. هرهی دیوارها طلایی کمرنگی بود. اگر نسیم میوزید، آن تکهی آتش و گوشت شاید تغییری میکرد. شاید رمق نالهای مییافت. شاید زبانش میچرخید.
میگوید: او همچنان تشنه ماند. از میان سربازان اگر هم کسی به صرافت آب دادن میافتاد، جرات نداشت. بنابراین، در ساعت هفت عصر، پنج گلولهی کلت فرماندهی مدرسه به همهچیز خاتمه داد. او به شهادت رسید درحالیکه شاید هیچ نیازی به پنج گلولهی کلت 45 نبود. شاید هیچ نیازی حتی به یک گلوله نبود.
میگوید: هیچ معلوم نیست او چگونه پنج ساعت گرمای بیابان العماره را تحمل کرد. در آن آفتاب، بیش از سه ساعت هیچ موجودی دوام نمیآورد.
میگوید: آیا میان او و آن درخت عجیب، اتفاقی رخ داده است؟
درخت نحیفی که جای پنج گلوله روی تنهی پُرشیار آن جای باز کرده است. جای پنج گلوله که از تن یک ایرانی عبور کرده است تا نالههای او را از سینهاش جدا کند و با سینهی هاشورخوردهی درخت یکی کند.
میگوید: آن پنج ایرانی در سنگری به فاصلهی 500 متری مدرسه، به سوی مرز ایران رها شدند.
سنگر، سنگر کمین بیاستفاده و متروک بود. چند هفته بعد، من و مادرم بهطور تصادفی از کنار سنگر کمین میگذشتیم. مادرم متوجه چیزی شد. او زن پیری بود. من سرباز مدرسهی نظامی بودم و خانهام در همان نزدیکیها بود. به مادرم گفتم: پنج ایرانی هفتههاست آنجا رها شدهاند. بیآنکه چیزی بگوید، به سوی سنگر کمین حرکت کرد. او داخل شد و من بیرون ایستادم. میدانستم صحنهی جالبی نخواهد بود. اما ماندن مادرم در سنگر، نیم ساعت طول کشید. داخل شدم. هیچ بوی مشمئزکنندهای نبود. هیچ چیز غیرعادی نبود. هیچ چیز جز آنکه با داخل شدن من، فضای سبک و عجیبی همهی وجودم را گرفت. انگار داخل مسجدی یا معبدی میشدم. انگار داخل مسجد یا معبدی شده بودم. سنگر کمین و متروک بوی خوشی داشت. بوی خاک، بوی ترد و ملایمی بود که در کامم پیچید. مادرم را دیدم که سجده کرده بود. نماز میخواند. نمیدانم چه شده بود. اما انگار من از زمین کنده شده بودم. به جایی دیگر، به مکان دیگری پرتاب شده بودم. مادرم سلام نماز را که داد، گفت: باید آنها را دفن کنیم. ما هر دو در همان شب تیره، دور از نگاه دیگران آن پنج ایرانی را دفن کردیم درحالیکه حتی تاول بدنهاشان بو نگرفته بود.
حالا بعد از سقوط صدام، پنج ایرانی وارد مدرسهی نظامی العماره شدهاند. اگر بعد از آنها کسی به آن مدرسهی نظامی قدم میگذاشتند، حتم خواهد دید که تنها چیز غریب و اندوهوار آن مدرسه، یک درخت دوتنهی پیر است. اگر روی یکی از تنههای درخت دقیق شود، جای پنج گلوله را خواهد دید. بعد، دیگر نیازی به جستوجو نیست. نگهبان مدرسه که حالا دیگر بیکار شده است، از اتاق کوچکی در ضلع شمالی مدرسه بیرون خواهد آمد. او دشداشهی سربیرنگی به تن خواهد داشت و بیشک پارچ آبی پُر از یخ در دستهاش، عطش تشنگی را بیشتر خواهد کرد. شما غیر از سایهبان آن درخت، جای دیگری نخواهید یافت. او به شما در همانجا ملحق خواهد شد. برای شما لیوان پُری از آب خواهد داد. اگر مثل آن گروه پنج نفره در مردادماه سفر کردید، تنها از آخرین نوشیدن آب، یک ربع خواهد گذشت. تشنگی امان شما را خواهد برید. آنوقت اگر از دور پرسشی کنید –با هر مضمونی- نگهبان مدرسه حرف را به انعکاس صدای نالهای در محوطهی مدرسه خواهد کشاند. بعد، تنها یک چیز خواهد گفت: در ابتدا فکر میکردیم صدای ناله در غروب پنجشنبه، از زیر درخت، از جایی که یک زندان زیرزمینی است، بیرون میآید. اما وقتی بعد از سقوط صدام، زمین را کندیم، هیچ خبری نبود. خیلی زود فهمیدیم صدای ناله از درخت است.
ابتدا شما حرف او را باور نخواهید کرد. مثل آن پنج نفر که در مردادماه، گذرشان به آن مدرسه افتاده بود. هیچ مهم نیست. اگر توانستید آنجا بمانید، سراغی از سیدخلیل بگیرید. سربازی که در مدرسهی نظامی العماره خدمت کرده است. او به شما از نالههای درختی خواهد گفت که جای پنج گلوله روی آن جا باز کرده است. درختی که آخرین نالههای فروخورده، آخرین نفسهای بهشمارهافتادهی یک ایرانی شیمیاییشده، یک بسیجی نوجوان را شنیده است. انگار که سربهای داغ بودهاند که نالهها و زنجمورههای فروخوردهی آن ایرانی کمسنوسال را، از سینهاش جدا کردهاند تا به تنهی آن درخت نحیف بکوبند. درختی که پنج اثر پُراندوهودرد را مثل یک مدال پُرافتخار گِرد و تودرتو، به سینهی پُرهاشور خود آویخته است. درختی که از نالههای درسینهماندهی آن نوجوان، هیچ گریزی نیافته است.
پیش از واپسین پاک نویس...ما را در سایت پیش از واپسین پاک نویس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54