آبیهای دانشکده

خرید بک لینک

فرازی از داستان

دانشکده چایخانه نداشت. ناچار میشدیم در لحظههای چاییلازمی، قهوهخانهای را بجوییم و دلی از عزا دربیاوریم. بین دو کلاسی، قبل از ناهاری، پیش از غروبی... بالاتر از دانشکده، نرسیده به چهارراه لشکر، قهوهخانهای پرت و حقارتبار بود؛ پاتوق کارگران فقیر ساختمانی و نیمهصنعتی و البته قلیانکشان حرفهای و پای ثابت. قهوهخانهدار پیرمرد چاق کچل سیهچردهی عبوس دایم لببهقلیانی بود که اصلاً از دیدن دانشجوجماعت خوشحال نمیشد. قهوهخانه هم شبیه قهوهخانهدار بود؛ با بهداشت بیگانه، از تمیزی گریزان، غریبه با نور... پسر قهوهچی هم چیزی در همین حدودها بود، بهعلاوهی مُفی آویزان و پشت دستی که کار دستمال را میکرد. در انتهای قهوهخانه، دری زهواردررفته بود که به حیاطخلوتی و دستشویی و یحتمل نیمهانبارکی منتهی میشد. هیچکدام از ما جرات و کشش تجربهی تماشای آن حیاط را نداشتیم. قهوهخانه نامونشانی هم نداشت. اسم آن را با الهام و وام از «بینوایانِ» ویکتور هوگو، «قهوهخانهی تناردیه» گذاشته بودیم و این نامگذاری مقبول طبع دوستان قرار گرفت و به مرور فراگیر شد.

بعدها که قهوهخانهای شیک و دلباز در طبقهی دوم ساختمان کناری مسجد پایین چارراه پیدا کردیم که درب ورودیاش در خیابان منیریه باز میشد، روزهای عسرت و ریاضت گذشت. ولی گاهگاهی «قهوهخانهی تناردیه» را یاد میکردیم و از حسرت آمدن کوزت از قاب درب شکستهی انتهای قهوهخانه، با سطل آبی در دست و صورتی از سیلی سرما و برف، سرخ و سفید... میگفتیم. فقط با این تفاوت که از جمع ما، ماریوس شهید شده بود و آقای تناردیه زن نداشت؛ بچه نداشت؛ ذهن نداشت؛ دلشوره نداشت؛ گذشته و حال و آینده هم نداشت؛ حرف نمیزد؛ نمیخندید؛ نمیگریست؛ داد نمیزد؛ نیرنگبازی نمیکرد؛ دلش بهسوی دلخواهی نمیکشید... تنها از قلیان لب میگرفت...

پیش از واپسین پاک نویس...

ما را در سایت پیش از واپسین پاک نویس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: چهارشنبه 8 آبان 1398 ساعت: 6:01

صفحه بندی