به یاد دوست رشیدم دانش نیکخال عزیز و سفر به گنجه
وصل تو به خواب دید نتوان
این گل به خیال چید نتوان
با تیغ زبان پندگویان
ما را ز شما بُرید نتوان
برخیز دلا! رویم از این کو
زین بیش جفا کشید نتوان
این است اگر تپیدن من
در وصل هم آرمید نتوان
هرچند به دست کس نیایی
دست از طلبت کشید نتوان
پیکان تو چون دل عزیز است
در پهلوی غیر دید نتوان
دل لعل گرانبهاست، خوبان!
ارزان ز کسی خرید نتوان
گیرم که دماغ دیدنت نیست
غمنامهی من درید نتوان
مینالم بس که ناتوانم
آواز مرا شنید نتوان
تو قید شهید غم چه دانی؟
بهر تو به خون تپید نتوان
برگشت به سینه آه نومید
آنجا که تویی، رسید نتوان
هرچند برانی از در خویش
رفتن ز تو ناامید نتوان
روزی احوال «واقف» آن شوخ
پرسید ولی شنید نتوان
پیش از واپسین پاک نویس...ما را در سایت پیش از واپسین پاک نویس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52