غروب بود و روستای آجین دوجین به سوی سایه و شب میرفت. صدایی گرفته و دور، ترانهای قدیمی را نجوا میکرد: باز، ای الههی ناز! با دل من بساز/ کین غم جانگداز برود ز برم...
عموحسن سیگاری گیراند و گفت: عمو! بریم یه چرخودوری بزنیم. کف کردیم. میخوای تا چشمه بریم و برگردیم، طالبی بریم قلعهشنده، بچهها یحتمل جمعاند.
با عموحسن، زیر باران نمنم بهاری تا روستای قلعهشنده رفتیم. باغ حاج صفر دستطلا حسابی سبز شده بود. بچههای قدیمی مهرآباد خاکی جمع بودند و فقط عموحسن را کم داشتند. علی داوودی، رضا حیدری، علی زاغی، بهروز قالپاق، افشین دراز، مجید ماچ، تورج دولولکج، فری مموش. بچههای همقطار و جوانان دههی شصت که حالا جاافتاده شدهاند و در اینطرف و آنطرف مرز پنجاه سالگیاند. ولی به هم که میشوند، همان شروشور جوانی را به سر دارند و هروکرشان به راه است و عشقوحالکن میشوند.
ساعت ده شب بساط را جمع میکنیم و راهی برغان میشویم. عموحسن میگوید: ما که توفیق نداشتیم ترکزبان باشیم ولی ترکها در یک همچین شبهایی میگویند: امشب، شبی است که از فلک دزدیدهایم...
برچسب: روستای آجین دوجین,روستا آجین دوجین,روستاي اجين دوجين,عکس روستای اجین دوجین,
نویسنده: حمید کمالی