
غروب بود و روستای آجین دوجین به سوی سایه و شب میرفت. صدایی گرفته و دور، ترانهای قدیمی را نجوا میکرد: باز، ای الههی ناز! با دل من بساز/ کین غم جانگداز برود ز برم... عموحسن سیگاری گیراند و گفت: عمو! بریم یه چرخودوری بزنیم. کف کردیم.میخوای تا چشمه بریم و برگردیم، طالبی بریم قلعهشنده، بچهها یحتمل جمعاند. با عموحسن، زیر باران نمنم بهاری تا روستای قلعهشنده رفتیم. باغ حاج صفر دستطلا حسابی سبز شده بود. بچههای قدیمی مهرآباد خاکی جمع بودند و فقط عموحسن را کم داشتند. علی داوودی، رضا حیدری، علی زاغی، بهروز قالپاق، افشین دراز، مجی...
ادامه مطلب