خُرمشهر، سرد حساب میشود. روزها، روزهای جناب مستطاب نوروز است. هفتم، هشتم، نهم، دهم فروردینماه همین امسال. با کاروان نور راهی شدم به سرزمین جنوب. روز دوم، بعدازظهری بود که کاروان را پیچاندم و به جستوجوی دیدار دوست قدیمی خُرمشهری، سوار تاکسی شدم. چشمم به صورت راننده که افتاد، در دلم گفتم: خودش است، جانِ آقا. این داداشم حتماً مجید راهپیما را میشناسد و آماری از او به من میدهد.
به سمت محلهی طالقانی میرویم. ثانیهبهثانیه شوقم بیشتر و بیشتر و از دلم سرریز و بر لب جاری میشود. پنجره باران را قاب میکند و آب باران، قطرهقطره بر سطح شیشه سینهخیز سُر میخورد و میقلتد و خیس میچکد.
دلم بهسوی قبرستان قدیمی خُرمشهر کشیده شد. به راننده گفتم و گفت: آره آقاجون! هم درست میگویی و هم قبول دارم. فاتحهای چو آمدی، بر سر خستهای بخوان...
ادامهی سخن را زیر لب زمزمه میکنم: بخوان. بخوان به نام جوانان قباقرمز شهید. آنان که رمز جاودانهگی را در یاحسین گفتن و پای بر عاشقی فشردن دانستند. ما دل به عطر گل سرخ بستهایم. ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم...
به خود که آمدم، در قبرستان بالای مزار شهید علی حسینی نشسته بودم. باران بند آمده بود و خورشید از پشت ابرها سرکی به ناز میکشید و میتابید و رخ پشت برقع میپوشید. خوشا به حال کشوری که خاکی به نام خُرمشهر و خاکریزهایی در شلمچه دارد. شلمچه به تمثیل نوک پنجههای تیز گربهی نقشهی جغرافیای قرادادی ایران امروز است. خدا را صدهزار مرتبه شُکر که آوردگاه دفاع مقدس و پیروز این ملت، در کربلای پنجِ سال شصتوپنجِ شمسی هنوز هست و قداستش را از فرشتهگان طوافکنندهی قدمگاه امام رضا(ع) و مقتل شهیدان دارد. شهیدانی که رمزِ بزم و رزمشان، «یا فاطمةالزهرا» بود...
برچسب:
نویسنده: حمید کمالی